دوشنبه 17 بهمن 1390 @ 21:56
معلم
می گفت :
معلم ِزبانمان ارمنی بود.
هر بار که سر ِکلاس می آمد ، صلوات می فرستادیم ... .
می گفت :
معلم ِزبانمان ارمنی بود.
هر بار که سر ِکلاس می آمد ، صلوات می فرستادیم ... .
انگار باید از طرف ِخدا ، از بعضی معذرت خواست:
خدا را ببخش ، که آدم ها را طوری آفریده که عاشق ِهم می شوند.
بر تو ،
اگر سخت گذشت ،
اگر بر صلیب ماندی،
مترسک مباش!
بگذار دیگران ،
فریسی باشند ،
و شبلی
تو
آن لحظه را ،
حلاج باش!
آن دم را ،
مسیح باش!
۲ خطش با الهام از نمی دانم کجا؟! + ده خط از خودم!
برای ِخوب بودن ِ زندگی، باید نمایش اش را خوب بازی کنی . حتا روی ِ بدترین صحنه . باید بهترین باشی . حتا اگر کسی نفهمد، و جز خودت تماشاچی ای نباشد.